چو سینه شیر دهد شیره هم تواند داد ز سینه چشمه جاریش ماجرا گوید
چو مستتر شود آن روح خرقه باز شود کلاه و سر بنهد ترک این قبا گوید
چو خون عقل خورد باده لاابالی وار دهان گشاید و اسرار کبریا گوید
خموش باش که کس باورت نخواهد کرد که مس بد نخورد آنچ کیمیا گوید
خبر ببر سوی تبریز مفخر آفاق مگر که مدح تو را شمس دین ما گوید
928
هزار جان مقدس فدای روی تو باد که در جهان چو تو خوبی کسی ندید و نزاد
هزار رحمت دیگر نثار آن عاشق که او به دام هوای چو تو شهی افتاد
ز صورت تو حکایت کنند یا ز صفت که هر یکی ز یکی خوبتر زهی بنیاد
دلم هزار گره داشت همچو رشته سحر ز سحر چشم خوشت آن همه گره بگشاد
بلندبین ز تو گشتست هر دو دیده عشق ببین تو قوت شاگرد و حکمت استاد
نشسته ایم دل و عشق و کالبد پیشت یکی خراب و یکی مست وان دگر دلشاد
به حکم تست بگریانی و بخندانی همه چو شاخ درختیم و عشق تو چون باد
به باد عشق تو زردیم هم بدان سبزیم تو راست جمله ولایت تو راست جمله مراد
کلوخ و سنگ چه داند بهار را چه اثر بهار را ز چمن پرس و سنبل و شمشاد
درخت را ز برون سوی باد گرداند درخت دل را باد اندرونست یعنی یاد
به زیر سایه زلفت دلم چه خوش خفته ست خراب و مست و لطیف و خوش و کش و آزاد
چو غیرت تو دلم را ز خواب بجهانید خمار خیزد و فریاد دردهد فریاد
ولی چو مست کنی مر مرا غلط گردم گمان برم که امیرم چرا شوم منقاد
به وقت درد بگوییم کای تو و همه تو چو درد رفت حجابی میان ما بنهاد
در آن زمان که کند عقل عاقبت بینی ندا ز عشق برآید که هرچ بادا باد
929
ز عشق آن رخ خوب تو ای اصول مراد هر آن که توبه کند توبه اش قبول مباد
هزار شکر و هزاران سپاس یزدان را که عشق تو به جهان پر و بال بازگشاد
در آرزوی صباح جمال تو عمری جهان پیر همی خواند هر سحر اوراد
برادری بنمودی شهنشهی کردی چه داد ماند که آن حسن و خوبی تو نداد
شنیده ایم که یوسف نخفت شب ده سال برادران را از حق بخواست آن شه زاد
که ای خدای اگر عفوشان کنی کردی وگر نه درفکنم صد فغان در این بنیاد
مگیر یا رب از ایشان که بس پشیمانند از آن گناه کز ایشان به ناگهان افتاد
دو پای یوسف آماس کرد از شبخیز به درد آمد چشمش ز گریه و فریاد
غریو در ملکوت و فرشتگان افتاد که بهر لطف بجوشید و بندها بگشاد
رسید چارده خلعت که هر چهارده تان پیمبرید و رسولید و سرور عباد
چنین بود شب و روز اجتهاد پیران را که خلق را برهانند از عذاب و فساد
کنند کار کسی را تمام و برگذرند که جز خدای نداند زهی کریم و جواد
چو خضر سوی بحار ایلیاس در خشکی برای گم شدگان می کنند استمداد
دهند گنج روان و برند رنج روان دهند خلعت اطلس برون کنند لباد
بس است باقی این را بگویمت فردا شب ار چه ماه بود نیست بی ظلام و سواد
930
سپاس و شکر خدا را که بندها بگشاد میان به شکر چو بستیم بند ما بگشاد
به جان رسید فلک از دعا و ناله من فلک دهان خود اندر ره دعا بگشاد
ز بس که سینه ما سوخت در وفا جستن ز شرم ما عرق از صورت وفا بگشاد
رنگ شناسی...
ما را در سایت رنگ شناسی دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده: donya
بازدید: 150
تاريخ: سه
شنبه
7 خرداد
1392 ساعت: 12:18